تبليغاتX
سیماچه ی تماشا - نگاهی به نمایشنامه "هستی و نیستی" اثر "ژان پل سارتر"
درباره ی هنر تئاتر

Inez      ، Estelle و Garcin در جهنم هستند یعنی در اتاقی مربوط به امپراطوری دوم، اتاقی بدون پنجره و آیینه که تنها یک در قفل شده دارد. یک روز آنها با هم توافق کرده و از خودشان پرسیدند که چرا به جهنم فرستاده شده اند. چه جرمی آنها مرتکب شده بودند؟ Garcin بیان کرد که او یک صلح دوست بوده و از اصول خود حمایت می کرده است . Estelle شرح داد که کل کاری که او انجام داده امتناع از ترک شوهرش به خاطر عاشقش بوده است.

     شخصیت های داستان تصمیم گرفتند که سکوت اختیار کنند و اینها را در درون خود نگهدارند. البته این تلاش آنها برای بی تفاوت ماندن و عکس العمل نشان ندادن برای مدتی طولانی پایدار نماند. Inez مجذوب Estelle شد و مدام تلاش می کرد تا این زیبای پاریسی را مجذوب خود کند. Garcin اذیت می شد و در آخر آشکار کرد که چرا در جهنم است. او با زن خود با کراهت رفتار می کرده. بعد از او Inez داستانش را شرح داد که با زن یکی از اقوام خود فرار کرده است. Estelle نفر بعدی بود. Inez و Garcin او را وادار کردند تا گذشته پست خود را با جزئیات شرح دهد: او در دوران بارداری و درحالیکه بچه عاشقش را در شکم داشته، با او به سوئیس فرار کرده است، بچه اش را به دنیا آورده و نوزاد تازه به دنیا آمده را غرق کرده و کشته است. درنتیجه عاشق او هم خودکشی کرده است.

     Estelle که تشنه توجه مردان است، محبت و توجه Garcin را گدایی می کرد و این Inez را بیشتر می ترساند. هنگامی که Garcin تقاضا کرد تا به او اعتماد کند، هیجان و تنش به اوج خود رسید و Estelle نگرانی بزرگ را بازگو کرد: که او (Garcin) ممکن است انسانی ترسو باشد. معلوم می شود که صلح طلبی و صلح دوستی Garcin ، درواقع تلاش او برای فرار از کشورش به جای مقابله شجاعانه با حریفانش بوده است. او برای آن جرم به مرگ محکوم شده و همان زمان که اقرار می کرده با مرگ خود روبرو شده است، «با بدبختی و فلاکت». اکنون Inez هرچه بیشتر به وجدان Garcin فشار آورده و او را با روح ترسویی اش عذاب می دهد.

     اما هنگامی که در اتاق باز شد و Garcin این فرصت را پیدا کرد تا فرار کند ، تصمیم به ماندن گرفت و مصمم بود تا Inez را متقاعد کند که او آدم ترسویی نیست ولی Inez قبول نمی کرد. سرانجام Estelle با خشم و جنون تلاش کرد تا Inez را ( کسی که در حال حاضر مرده است ) با چاقوی کاغذی بکشد و Garcin فریاد زد: « جهنم – همان آدمهای دیگر است!»

  موضوعات مهم                                                                       Major Themes

ترسویی (Cowardice):

     بزرکترین ترس Garcin ، خود ترس است. او از این فکر عذاب می کشد که ممکن است آدم ترسویی باشد. حال آنکه در ابتدای نمایش به طور طعنه آمیزی کاملا متضاد با یک آدم ترسو به نظر می آید: او با چانه ای رو به بالا سلانه سلانه وارد اتاق شده و بی مقدمه پرسید ابزار شکنجه کجاست، انگار تمام اینها یک بازی بود. با هرچه جلوتر رفتن نمایشنامه، او مقاومت خود را از دست داده و ناامنی های خود را شرح می دهد. اگرچه سوال هنوز باقی مانده است: آیا Garcin ترسو است؟ آیا تلاش او برای فرار به مکزیک عملی ناشی از ترس بود؟ سارتر که علنا با جنگ مخالف بود ، قطعا نسبت به تمایلات صلح طلبانه Garcin همدلی نشان داده است. اگرچه ما این سوال برایمان باقی می ماند که تا چه حد عقیده های سیاسی و اخلاقی Garcin ضعف عمیق او را پنهان می کند؟ و چرا واقعا Garcin فرار را انتخاب کرده و آن را بر ماندن و اثبات کردن اصول خود در کشورش ترجیح داد، درحالیکه آن اصول شاید می توانست تفاوت هایی را نیز در آنجا ایجاد کند؟

جهنم(Hell):

     جهنم اصلی ترین عنصر در نمایشنامه سارتر است که نمودهای متعددی هم یافته است. اتاقی که سه شخصیت اصلی درون آن قرار گرفته اند، جهنم است. ناتوانی آنان در خوابیدن که عذابشان می دهد نیز جهنمی دیگر است –  دورنمایی از بیدار ماندن برای همیشه و عذاب کشیدن توسط گناهانی که در گذشته هایشان بوده است. این یک «جهنم ذهنی» است و در نهایت جهنم همان «مردم دیگر» است. در توصیف های متعددی که سارتر و شخصیت های او از جهنم ارائه می دهند یک الگو پدیدار می شود: جهنم ذاتا با هستی و طرز فکر و اندیشه هرکس نسبت به خودش پدید می آید. عامل کلیدی جهنم در نمایش، نبودن آینه است. آدم های نمایش برای بوجود آوردن شخصیت و هویت خود، مجبورند به هم اعتماد کنند؛ بنابراین Estelle از Inez می خواهد تا زیبایی او را توصیف کند، حال آنکه Inez از Estelle خواهش می کرد تا او را دوست داشته باشد و Garcin اصرار می کرد که Inez بگوید او ترسو نیست. اگرچه آنها در ابتدا ادعا کردند که می خواهیم تنها باشیم، اما درواقع به همدیگر محتاج هستند.این اثر ضرورتا نمایشگر خواهش های باطل این آدمها و ناتوانی آنها در کنترل تصویر ذهنی خودشان است. همین ناتوانی است که زمینه را برای یک تناقض شدید فراهم می کند: سرانجام هنگامی که Garcin برای فرار آزاد بود، از انجام آن منصرف شد. ادعا داشت که این کار بخاطر Inez بوده و او باید می مانده است. آنها قادر به زندگی در کنار هم نیستند و بدون هم نیز نمی توانند زندگی کنند، شخصیت ها نه تنها از لحاظ فیزیکی بلکه از لحاظ احساسی و اخلاقی در دام افتاده اند. جهنم هم در درون و هم در بیرون آنها است و درعین حال راهی است که پایان ندارد.

زمان(Time):

     در جهنم سارتر یک ماه به دقیقه تبدیل می شود. به معنای دیگر، ارتباط بین شخصیت ها و دنیای زندگان همیشه نامیزان و نامتعادل است. هنگامی که Garcin می خواهد بگوید یک ماه پیش مرده است، جمله اش را با عبارت «همین الان» بیان می کند. به راستی یک ماه قبل همین الان است !؛ شخصیت های داستان از زمان اوج گرفته و فراتر رفته اند، حتی رویا و خاطراتی که از جهان پایین دارند نیز موقتی است – تصاویر زودگذر محکوم به فنا شدن در تاریکی هستند، صداهای گذرا و فانی روبه خاموشی می روند. این ممکن است نوعی کنایه باشد که سارتر ساختار یک مکان / یک زمان یونان باستان را بکار گرفته است.

مرگ(Death):

     اگرچه شخصیت ها به راستی مرده اند، اما در ابتدا آن را انکار می کند. او می گوید اکنون احساس زنده بودن می کند همانطور که قبلا این احساس را داشته است. Estelle توصیه می کند که او ، Inez و Garcin خود را غایب خطاب کنند. عبارت غایب طنینی از امید دارد، چرا که ثابت می کند شخصیت ها هنوز به انتها و پایان نرسیده اند و به زودی به دنیای زندگان بازخواهند گشت. «غایب» نسبت به «مرده» معنای موقتی تری دارد و آنها درواقع مرده اند و Inez این موضوع را موکدا در پایان نمایش به ما یادآور می شود که: «مرگ! مرگ! چاقوها، زهر، طناب ها بی فایده اند. مرگ هم اکنون اتفاق افتاده، آیا می فهمید؟ یک بار برای همه. پس ما تا ابد اینجا خواهیم بود.»

عشق(Love):

     عشق دشمنی را به وجود می آورد. احساس بی پاسخ Inez به  Estelle منجر می شود که او شریرانه به Estelle اهانت کند؛ محبت Estelle به Garcin، Inez را بیشتر عذاب می دهد، مثلث عشقی به وجود آمده منجر می شود تا Estelle برای کشتن Inez تلاش کند. این تغییر جهت سریع از عشق به قتل، برای Inez چیز تازه ای نیست، چراکه عشق او نسبت به Florence امکان هرنوع شادی و امیدی را در او از میان برده است. « به مدت شش ماه در قلب او شعله ور بودم»، « تا وقتی که چیزی به جز شراب سیب نبود.» Inez به یاد می آورد و ادامه می دهد «یک شب، هنگامی که من خواب بودم [ Florence ] بیدار می شود. گاز را باز کرده و دوباره به درون رخت خواب می خزد.» بنابراین اضطراب ها و ماجراهای عشقی به مرگ می انجامند. داستان Inez ماجرای سه جسد است: شوهر Florence که توسط قطار زیر گرفته شد، Florence که خودکشی کرد و خود Inez که عامل پیشبرنده تمام جریانات بوده. داستان Estelle نیز داستان سه مرگ است: بچه اش، مردی که عاشق او بوده و خود Estelle. Garcin علاوه بر ترسو بودن( اگر به راستی ترسو باشد ) بخاطر رفتارتهی ازعشقی که همیشه با زنش داشته، به مرگ و فنا شدن محکوم گردیده است.

شکنجه (Torture):

     یکی از اولین گفته های Garcin در حین ورودش به اتاق، این بود که هیچ وسیله ی شکنجه ای وجود ندارد؟. در انتها، Estelle و Inez تمام شکنجه هایی که Garcin نیاز داشت را فراهم کردند. « جهنم – مردم دیگر است » ، این همان چیزی است که Garcin اعلام کرد، و در حقیقت، شکنجه ای که  Garcin را رنج می داد، از تنش و برخوردهای او و آن دو زن، و نیز از درون خودش ناشی می شد. زمانیکه Garcin دیگر توان مقاومت را از دست داده بود، فریاد زد: «من هرچیزی را تحمل می کنم، انبرهای داغ و سرخ شده، و سرب گداخته شده شما را، شکنجه ها، چنگال ها و سیم های خفه کننده شما را – تمام ابزارهای دیوخوی شما را، هرآنچه را که می سوزاند و پوست می کند و چاک می دهد. من با هر شکنجه ای که شما بر من تحمیل کنید سازش خواهم کرد. هرچیزی، هرچیزی از این عذاب ذهنی بهتر است، از این درد خزنده ای که می آزارد، له می کند و هیچگاه به اندازه کافی صدمه نمی زند.»

گذشته(The Past) :

     شخصیت های نمایش علیرغم تمام تلاش هایی که انجام می دهند، قادر نیستند که از گذشته خود فرار کنند. درست به مثابه «سیر روز در شب» یوجین اونیل. نمایش سارتر گروه کوچکی از شخصیت ها را در یک مکان جمع کرده و به آنها اجازه داده تا با هم درگیر شوند. گذشته حربه تاثیرگذاری است که سارتر نیز همانند اونیل در بیشتر اوقات نمایش به خوبی از آن استفاده کرده است: همجنس گرایی Inez، شهوت Estelle و زن باز بودن Garcin؛ ارتباط میان Florence و Inez ، مرد زندگی Estelle با یک سوراخ در سرش، زن زجرکشیده Garcin؛ بی رحمی Inez، قتل Estelle بخاطر کشتن بچه اش و ترسو بودن Garcin. نمایش دائما به زمان حال ارجاع داده می شود – الانی که بدون هرگونه نشانه ای از زمان است، نه شب و روز، نه خواب – اما موضوع بیشتر گفتگوها مربوط به گذشته است، درباره کارهایی که هر کدام از شخصیت ها دقیقا انجام داده اند تا این جایگاه در جهنم را به دست آورند.

 

  تحلیل                                                                                            Analysis

     چکیده ای از نظریات اگزیستانسیالیستی سارتر را در جمله معروف Inez می توان یافت: « زندگی تو خودت هستی، نه هیچ چیز دیگر» . نمایش با آگاه شدن شخصیت ها و بهتر است بگوییم با اعتراف آنها به اینکه آنان به راستی مرده و در دام افتاده اند، به پایان می رسد: « مرگ! مرگ! مرگ! » Inez فریاد میزد « چاقوها، زهر، طناب ها – بی فایده اند. مرگ اکنون اتفاق افتاده، آیا می فهمید؟ یک بار و برای همه، پس ما تا ابد اینجا خواهیم ماند. » قبل از این لحظه هیجان آور، Estelle آنها را از به کاربردن کلمه  «مرده» بازمی داشت و کلمه « غایب » را ترجیح می داد. با این سه کلمه ی « زندگی » ، « مرگ » و « غایب » ، سارتر دیدگاه و جهان بینی مشخصی را شکل داد.

     اگر مرگ چیزی است که به دنبال زندگی می آید، پس مرز دقیقی که یک نفر به اتمام می رسد و دیگری شروع می کند کجاست؟ Estelle در دفاع از امتناع خود در بکار بردن کلمه « مرده » بیان کرد که او کمتر اینچنین احساس زنده بودن می کرده که اکنون می نماید. او علاوه بر خطاب کردن خودش به عنوان « غایب » ، گفت آن چیزی که تماشاگران می بینندهم « غیب » است. شبیه قاب عکسی بدون عکس، نمایش سارتر صحنه ای برای شخصیت ها فراهم می کند که چگونگی گفتارهایشان حقیقتا زنده نیست.

     Garcin، Estelle و Inez تلاش می کنند تا به دنیای زندگان دست یابند. دنیایی که آنها پشت سر گذاشته اند. درحالیکه Garcin شرح می دهد  که Gomez شهرت او را پیش از چشمان درمانده اش میبرد؛ Estelle ، Olga و Peter را با بیزاری می بیند.  در زمان معینی که ارتباط بین شخصیت ها با دنیای قبلی آنها از بین می رود، پرده پایین می آید. در آن حال Inez احساسش را اینگونه بیان می کند: «دارد تاریک می شود» . «سیاهی قیرگون. من نمی توانم چیزی را ببینم، اما صدای نجوا کردن آنها را   می شنوم. آیا آنها بر روی تخت خواب من با هم همبستر می شوند؟ او چه می گوید؟ ظهر است و آفتاب درخشان. همه جا سیاه است. من نمی توانم چیزی را ببینم و بشنوم. گویا زمین این کار را کرده است که من چیزی نبینم.» تمام کلمات او پرمعنی هستند و ما را با احساس او سهیم می کنند. همه چیز از طریق متن ارائه می شود، اما متن هم به یک چیز غایب اشاره دارد. باید گفت که این محدودیت های روی صحنه هستند که امپراطوری دوم را طرح می کند، ما دیگر قادر به دیدن آنچه شخصیت ها ادعای دیدن آن را دارند، نیستیم؛ تصاویر دنیا در پس نگاه بازیگران به تکاپو در می آیند. تمام تصاویر به مانند صداهایی که بازیگران می شنوند به متن محدود است و متن نیز برای توصیف «هیچی» لاجرم به نمونه هایی متوسل  می شود که همگی بر آن چیز غایب دلالت دارند. عناصری مانند: سکوت ، سیاهی ، تاریکی. چیزی خالی و تهی مانند مرگ، غیر قابل پیمایش و درک است و نمی توان آن را از طریق زبان بیان کرد. ما این نقیصه را در زبان سارتر نیز احساس می کنیم، ولی آن را می توان به عنوان حرکتی سنجیده در مبحث تالیف هم به حساب آورد. سارتر از تکنیک رخداد خارج از صحنه استفاده کرده است. ( ویژگی اکثر داستان های یونان باستان که برای مثال هر مرگی باید خارج از صحنه رخ داده و از طریق توصیف به تماشاگران منتقل گردد) سارتر نیز از این تکنیک برای حضور بخشیدن به چیزی غایب بهره برده است. Estelle ، Garcin و Inez خودشان تماشاگر هستند. ما آنها را می بینیم و آنها چیزهایی را می بینند که ما قادر به دیدن نیستیم. گرچه تئوری آیینه خیالی (imaginary mirror) کریستین متز بر روی پرده سینما عملی است، اما اینجا  می تواند مبانی صحنه ای سارتر را شرح دهد. سارتر صحنه ای بنا کرده که جهانی در آن منعکس شده و به واسطه چیزی دیگر منکسر و بازگردانده می شود.

     Estelle در زمان نمایش دادن جدایی اش می گوید « چقدر دوست دارم برای لحظه ای به زمین برگردم و دوباره با او برقصم » . « آهنگ ضعیف تر می شود و آنها چراغ ها را خاموش کردند آنطوری که برای تانگو آماده می کنند. چرا اینقدر آرام بازی می کنند؟ بلندتر لطفا، من نمی توانم بشنوم. خیلی دور است،خیلی دور. من نمی توانم صدایی بشنوم. همه چیز تمام شده است. پایان همه چیز است. زمین مرا ترک کرده است.» بعد Garcin تجربیات خود را روایت می کند: « من دیگر نمی توانم صدای آنها را بشنوم، متوجه هستی پرده ها پایین است، هیچ چیزی از من روی زمین باقی نمانده - حتی نام ترسو-» اشاره به پرده مطلب بی اهمیتی نیست. سارتر با ارجاع دادن به صحنه، نمایش خود را جذاب تر می کند، یک حالت خودآگاهانه که مسیرش را درطول اثر به وجود آورده و به طغیان هیجانات Inez می انجامد:

     چه صحنه عاشقانه ای: Garcin ترسو، Estelle ی بچه کش را در بازوهای مردانه اش گرفته است!شرط بندی هایتان را انجام دهید. آیا Garcin ترسو خانم را خواهد بوسید ، یا جرات نمی کند؟ من شما را تماشا می کنم، همه شما را تماشا می کنند، من خودم یک جمعیت هستم. آیا شما صدای جمعیت را می شنوید؟ Garcin صدای همهمه آنها را می شنوی؟

      Inez بر روی صحنه، مستقیما به سمت ما آمده و درحالیکه به سبک برشتی می گرید، فریاد می زند که : « این یک نمایش است » و زمینه را برای تئاتر آبزورد بکت فراهم می کند. ( به طور حتم ، نمایش آخربازی در آنچه به عنوان برداشتی از جهنم ارائه می دهد و در انتظار گودو برای ترسیم شخصیت هایی که در زندان ذهن خودشان محبوس شده اند، مدیون این نمایش سارتر هستند) اما اگر ما به «زندگی» ، «مرگ» و «غایب » دقت کنیم، به مبهم و گذرا این اصطلاحات پی خواهیم برد. آنچه غایب است درعین حال حاضر است و آنچه مرده، همچنان زنده باقی مانده است.

     زمان نیز درحال تغییرات پی در پی است. در ابتدای نمایش، Garcin می گوید که یک ماه پیش مرده است. بعد او می گوید شش ماه پیش مرده است. هنگامی که می پرسند آیا زن او مرده است جواب می دهد: « بله، او همین الان مرده است. حدود دو ماه پیش.» سارتر می گوید زمانی که شخصیت هایش در آن هستند با آنچه که در دنیای زندگان وجود دارد فرق می کند و جدا از زمان ما است؛ یک ماه ممکن است یک دقیقه شود، روز در یک لحظه پدیدار می شود. از طرفی دیگر آنچه که ما اینجا داریم مدلی از یک داستان علمی بر اساس زمان معلق یا ابعاد متفاوت نیست، بلکه سارتر نوعی ابهام همیشگی را به وجود آورده، ابهامی که در کل جریانات وجود دارد. بدون پنجره یا در چه کسی می داند روز کی تمام می شود و شب کی آغاز می گردد؟ بدون آیینه، چگونه کسی می داند که حتی ظاهرش چگونه است؟

     Estelle ابهام را به اوج می رساند. هنگامی که او می گوید: « وقتی من نمی توانم خودم را ببینم، شروع به پرسش از خودم می کنم که آیا به راستی و واقعا من وجود دارم و هستم.» هنگامی که Inez خود را به عنوان «آیینه» می پذیرد، مشکل هویت و شخصیت در دنیای بدون تصویر، شکل قطعی خود را  می یابد: اگر یک نفر نداند که شبیه چه چیزی است و چه شکلی دارد، چگونه می تواند یقین داشته باشد که شخص دیگری نیست؟ این تصورشخصی خودمان است که ما را از « دیگران » جدا می کند. آنچه بیشتر می ترساند، دورنمای چیزی است که هیچ تصویری ندارد - مانند رویای Estelle از مردی که صورت نداشت، قربانی بی عاطفگی Estelle در زندگی. نبود و غیبت تصویر بر نبود هویت و شخصیت دلالت   می کند و بدون هویت چه چیزی به بودن رسیده و وجود می یابد؟ در نگره اگزیستانسیالیستی ، بدون هستی و وجود، هیچ چیزی معنا ندارد.

     نمایش بی وقفه بر سوال ها می افزاید و این همان قدرت و توان منحصر بفرد نمایش تک پرده ای سارتر است که اندیشه ها و تفکرات فراوانی را به وجود می آورد و گسترشی فراتر از پارامترهای فلسفه اگزیستانسیالیسم می یابد. اتاقی بدون آیینه، بدون زمان و بدون «زندگی» مشکلی را به وجود می آورد که حل شدنی نیست. تناقضی که باید با آن مواجه شد درست همانند حالی است که شخصیت ها درمواجهه با شیطان درونی خود، با گذشته هایشان و جهنم خودشان می یابند. Garcin فریاد  می زند «جهنم - دیگران است» . هنگامی که هویت از بین می رود و چهره ها از یکدیگر غیرقابل تشخیص میشوند، « دیگران» از بین می روند؛ جهنم نیز، و حتی شخص نیز از بین می رود.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17  توسط مهدی خلیل زاده  |